تبليغاتX
چشمه معرفت

چشمه معرفت

به زودی ....................
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:56 توسط دانیال| |

یك سبد پر ز ستاره با ماست

روی یك سفره احساس

كه بین من  و تو پیداست

قلب من سخت اسیر احساس

عشق تو

قطره اشكی است

كه از گوشه چشمت پیداست

روح تو یك گل سرخ تنهاست

حس من

چون یك موج

در تب و تاب دریاست

دستم از دوری دستت تنهاست

چشم تو

 رنگ قشنگی است

كه در برگ درختان پیداست

............................................

آسمان بارانی است

اشك من هم جاری است

شاید این ابر كه می نالد و می گرید از درد من است

آخری این ابر هم - از دلم با خبر است

شاید او می داند

كه فرو خوردن اشك

قاتل جان من است

من به زیر باران از غم و درد خودم می نالم

اشك خود را كه نگه می دارم با یه بغض كهنه

من رهایش كردم باز زیر باران

من به زیر باران اشكها می ریزم

همگان در گذرند

باز بی هیچ تامل در من

سر به سوی آسمان می سایم؛

من نمی دانم...

صورتم بارانی است یا آسمان بارانی است

...............................

صدای ناز می آید،

صدای کودک پرواز می آید،

صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.

…معلم در کلاس در س حاضر شد ،

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا ،

همه برپا ،

چه برپایی شد آن برپا،

معلم نشئتی دارد ،

معلم علم را در قلب می کارد،

معلم گفت ه ها دارد،

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها برجا .

معلم گفت فرزندم بفرما،

جان من ، بنشین ،

چه درسی ؟ فارسی داریم؟

کتاب فارسی بردار، آب و آب را دیگر نمی خوانیم ،

بزن یک صفحه از این زندگانی را.

ورق ها یک به یک رو شد.

معلم گفت فرزندم ببین بابا،

بخوان بابا،

بدان بابا،

عزیزم این یکی بابا، پسر جان آن یکی بابا، همه صفحه پر از بابا

ندارد فرق این بابا و آن بابا ،

بگو آب و بگو بابا ، بگو نان بگو بابا

اگر بخشش کنی با میشود با ، با

اگر نصفش کنی با می شود با ، با

تمام بچه ها ساکت ،

نفس ها ، حبس در سینه ،

به قلبی همچو آئینه .

یکی از بچه های کوچه بن بست ،

که میزش جای آخر هست و همچون نی فقط نا داشت ،

به قلبش یک معما داشت ،

سئوال از درس بابا داشت.

نگاهش سوخته از درد ،

لبانش زرد ،

ندارد گوئیا هم درد

، فقط نا داشت.

به انگشت اشاره او سئوال از درس بابا داشت ،

سئوال از درس بابای زمان دارد

تو گوئی درس های بر زبان دارد

صدای کودک اندیشه می آید،

صدای بیستون ،

فرهاد ، یا شیرین ،

صدای تیشه می آید ،

صدای شیرها ، از بیشه می آید .

معلم گفت فرزندم سئوالت چیست ؟؟

بگفتا آن پسر : آقا اجازه ،

اینکی بابا و آن بابا ، یکی هستند ؟؟

معلم گفت آری جان من ، بابا همان بابا ست .

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد .

معلم گفت : فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته ؟

پسر با بغض گفت : این درس را دیگر نمی خوانم .

معلم گفت : فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است ؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است دوتا بابا ،

یکی بابا ،

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟

چرا بابای من نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوش حال است

؟؟؟

تو میگوی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟

چرا بابای آرش میوه از بازار میگیرد ؟؟؟

چرا فرزند خود را سخت در آغوش میگیرد ؟؟؟

ولی بابای من هر دم ذغال از کار میگیرد؟؟؟

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟؟؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ، ولی بابای من تار است ؟؟؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست میدارد ؟؟؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر، به زور و ظلم می کارد ؟؟؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟

چرا بابا مرا یکدم نمی بوسد ؟؟؟

چرا بابای من هر روز میپوسد ؟؟؟

چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است ، ولی در خانه ما اشک و خون

دل به جریانست ؟؟؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟

چرا بابای من با زندگی قهر است ؟؟؟

معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند ،

بروی گونه اش اشکی ز دل برخواست ،

چو گهر روی دفتر ریخت ،

معلم روی دفتر عشق را می ریخت ،

و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش .

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر ، یکی بابا در این درس است و آن بابا

دیگر نیست

پاکن را بگیرید ای عزیزانم

یکی پاک کردند و معلم گفت :

جای آن یکی بابا

خدا را در ورق بنویس

و خواند آن روز

خدا بابا

تمام بچه ها گفتند :

خدا بابا

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 23:3 توسط دانیال| |

من و حرفهای نگفته

من وهزارو یک سخن بردل

من وآینه هایی که هرگز دروغ نمیگویند

من و دقیقه های تنهایی

و ای باران  باران چه میشود اگر زودتر بباری؟

من و شب و پنجره

آن که به جایی نرسید فریاد  بود.

من وخوابهای سیاه وسفید.

آن که بوسیدمش گل  نبود، خار بود

بین ما هر پنجره دیواربود.

من و مسافری که مقصد نداشت

من وخدا که با کسی هم سفره نشد.

در خانه ما همیشه بازاست

نمیدانم چرا کسی برای مانذری نمی آورد.

من و عقده های بچگی

من واین همه میل پریدن

من وتو...

من ودرختی که هیچوقت سیب نداد.

من ومنی که  در من مرد.

من و تقدیروروزهایی که به همین سادگی گذشت...

.......................................

اتاق کوچک من ،دیوار ندارد سقف ندارد

در اتاقم  دریا هست و تکه  نانی برای همه .

عطر باغهای  چای را  روی سفره ام  دارم

در اتاقم  از نفت خبری نیست

برای خدا هم جایی هست .

من دراتاقم  به ستاره هاشب بخیر میگویم  و میخوابم

پنجره ها هرجا  دلشان خواست مینشینند

دراتاق من میشود کلاغ را دوست داشت

دراتاق کوچک من درها همیشه  بازند 

باران میبارد،

اما آسمان من ابری نیست

 کاش همه ی آدمها میهمان من میشدند

ومن میتوانستم برای همه سفره ای همیشگی  پهن  کنم

تاهرگز،هرگز هیچ  فقیری گرسنه  نمی ماند .


با عرض شرمندگی چند روز نیستم

ببخشید

ببخشید

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 0:36 توسط دانیال| |

بهارکه پرستوها می آیند من کوچ میکنم.

مقصد من شهر آرزوهای آبی ست.

بهارکه بیاید شکوفه ها ناخواسته میشکفند

ومن باچمدانی پرازبرف به سوی خورشید میروم.

لحظه ی ناب دل کندن ازنداشته هایم

وخداحافظ ای داشته های من:

شالیزار

جنگل

دریا

ونیلوفر.

توراهم میبرم نیلوفر

اما آنجامرداب  نیست.

آنجا آسمان هم دریایی ست.

بهارکه بیاید من میروم  و نارنجها بهاری میشوند.

میروم به جایی که هرقطره ی باران دریچه ای به دریاست.

آنجاهوا آبی ست

خدا آبی ست

وچشمهای من انعکاس دنیایی لبریزازآبی ست.

..................................................

باران چقدرباید بباری تا دریاشوم؟

چندهزار درخت باید درمن بروید تاجنگل  شوم؟

روح سبز و ساحلی من درمن نمیگنجد.

شبها ماسه ها رادرآغوش میگیرم اما خوابم نمی گیرد.

کاش میدانستم چقدر خوب بودن نیازاست تا پروانه شدن.

شالیها را درو کردند و پاییز شد

امسال هم نیاموختم چگونه شالیزارشوم.

چقدربخشش نیازاست تا تکه ای ازخدا شوم؟

آنقدر قلبم کوچک شده که ازخداشدن هم ارضا نمیشوم.

اینجا جای من نیست

بالهایی برای پریدن میخواهم.

......................................

چشمان سرخ خورشیدنشان ازدل  من دارد.

غروب شد وخورشید میرود که درگهواره اش بخوابد.

بخواب کودک چشم قرمز.

من بیدارم و ستاره ها راتماشا میکنم.

گهواره ات رابا عشق تکان میدهم  و به رویت رواندازی ازمه میکشم.

با این همه غصه از داشتن تو شادم.

برایت ترانه ای قدیمی میخوانم  تا درگهواره ات با آرامش خواب فردارا ببینی.

تو وارث ترانه های پدربزرگ هستی.

وقتی که خوابی شبانه های تاریکم را با ماه قسمت میکنم.

آسوده بخواب کودک چشم قرمز

من  تا صبح  بیدارم.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 21:56 توسط دانیال| |

يک گدا يک بچه

يک نگاه خسته

چادري هم دارد

سفت آن را بسته

***

توي دستش کاسه

چند تا هم سکه

کودکش خوابيده

دل به دريا بسته

***

يک جوان يک کودک

با نگاهي غمگين

هرکسي در پي خود

با سکوتي سنگين

***

ناگهان يک ماشين

روبرويش پيچيد

بعد هم آهسته

هرگدايي را چيد

***

چهره آن ماشين

ظاهرا زيبا بود

گريه آن کودک

داخلش پيدا بود .

 ..................................................................

***
كودكي كوچك و ناز

او ندارد دندان

برسرش مي بينم

تارمويي لرزان

****
توي آن گهواره

خنده را كم دارد

اشك از چشمانش

مثل باران بارد ...

****

پشت اين چشمانش

چندچيزي پيداست

مادر و گريه و شير

همه فكرش اينهاست...

****
عاشق پستانك

گريه هايي دارد

خنده اش شيرين است

وه!چه حالي دارد

 ........................................................

تو به من خندیدی

و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سيب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سيب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی

و هنوز سالهاست که در گوش من

آرام آرام خس خس گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سيب نداشت  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 23:38 توسط دانیال| |

باز باران با ترانه

با گوهرهاي فراوان

مي خورد بر بام خانه

يادم آرد روز باران

گردش يك روز دیرین

خوب و شیرین

توي جنگل هاي گيلان

كودكي ده ساله بودم

شاد و خرم

نرمو نازك

چست و چابك

با دو پاي كودكانه

مي دويدم همچو آهو

مي پريدم ازلب جوي

دور ميگشتم ز خانه

مي شنيدم از پرنده

داستان هاي نهاني

از لب باد وزنده

رازهاي زندگاني

بس گوارا بود باران

وه چه زيبا بود باران

مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني

رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني

بشنو از من كودك من

پيش چشم مرد فردا

زندگاني خواه تيره خواه روشن

هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا

................................................

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم‌.
من صداي نفس باغچه را مي شنوم‌.
و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد.
و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت‌،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي‌.
و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق‌،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح‌.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ‌،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدينه‌....


نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 1:18 توسط دانیال| |

چیز ها دیدم در روی زمین :

کودکی دیدم، ماه را بو می کرد

قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پر پر میزد

نردبانی که از آن، عشق میرفت به بام ملکوت....

..............................


زندگي رسم خوشايندي است.

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،

پرشي دارد اندازه عشق.

زندگي چيزي نيست ، که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود....
.............................................

وای این شب چه قدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است
.............................

ماه بالای سر آبادی است

اهل ابادی در خواب است

باغ همسایه چراغش روشن,

من چراغم خاموش.

یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است.
.....................

چتر ها را بايد بست

زير باران بايد رفت

فکر را خاطره را زير باران بايد برد

باهمه مردم شهر زير باران بايد رفت

دوست را زير باران بايد ديد

عشق را زير باران بايد جست

زير باران بايد چيز نوشت

حرف زد

نيلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 12:57 توسط دانیال| |

قلب من

قالی خداست

تاروپودش از پر فرشته هاست

پهن کرده او دل مرا

در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب

برق می زند

قالی قشنگ و نو نوار من

از تلاش آفتاب

 

شب که می شود، خدا

روی قالی دلم

راه می رود

ذوق می کنم، گریه می کنم

اشک من ستاره می شود

هر ستاره ای به سمت ماه می رود

یک شبی حواس من نبود

ریخت روی قالی دلم

شیشه ای مرکّب سیاه

سال هاست مانده جای آن

جای لکه های اشتباه


ای خدا به من بگو

لکه های چرک مرده را کجا

خاک می کنند؟

از میان تاروپود قلب

جای جوهر گناه را چطور

پاک می کنند؟

آه

از این همه گناه و اشتباه

آه نام دیر تو است

آه بال می زند به سوی تو

کبوتر تو است

 

قلب من دوباره تند تند می زند

مثل اینکه باز هم خدا

روی قالی دلم، قدم گذاشته

در میان رشته های نازک دلم

نقش یک درخت و یک پرنده کاشته

قلب من چقدر قیمتی است

چون که قالی ظریف و دست باف اوست

این پرنده ای که لای تاروپود آن نشسته است

هدهد است

می پرد به سوی قله های قاف دوست...^


نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 1:52 توسط دانیال| |


  بچه بودیم از آسمان باران می آمد
  بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید

. . . . .

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

  بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

. . . . .

بچه که بودیم بچه بودیم

 بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم

. . . . .

بچه بودیم درده دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

  بزرگ شده ایم درده دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد

. . . . .

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

  بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

. . . . .

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

  بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

. . . . .

بچه که بودیم اگه با کسی

  دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
   بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

. . . . .

  بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

  بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

. . . . . 

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش 

 را از نگاهش می توان خواند

. . . . .

 

کاش برای حرف زدن
 نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
 کاش قلبها در چهره بود
 اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
   و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

................................

زمین در انتظار تولد یک برگ..

من در حال شمارش معکوس..

صفر همیشه پایان نیست..

گاه آغاز پرواز است..

 

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 14:12 توسط دانیال| |

هر لحظه حرفي در ما زاده مي‏شود

هر لحظه دردي سر بر مي‏دارد

و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي‏كند

اين ها بر سينه مي‏ريزند و راه فراري نمي ‏يابند

مگر اين قفس كوچك استخواني گنجايش‏اش چه اندازه است؟

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 11:30 توسط دانیال| |

Design By : Night Melody